مراسم ازدواج در زمان قدیم شروع و نحوه ازدواج بدین منوال بود که دختر موردنظر از طریق یکی از بستگان شناسایی میشد و یا اینکه خانواده داماد او را شناسایی میکردند یا زیرنظر داشتند و یا از قبل خانواده داماد، خانواده دختر را می شناختند بهر حال شروع بدین صورت بود که اول توسط یکی از اقوام بطوراشاره و غیررسمی به خانواده دختر و پسر بازگو چناچکه اگر تناسب و تمایلی وجود داشت باز از طرف خانواده پسر ( داماد ) یک نفر بطور نیمه رسمی به خانواده دختر پیشنهاد داده واظهارنظر می کردند و چنانچه موقعیت را مناسب می دید به خانواده پسر اطلاع و بعد از چند روز خانواده پسر ( پدر و مادر ) به منزل پدر دختر رفته و پیشنهاد رسمی تری می دادند . البته در قدیم مثل امروز رسم نبود که ....

بقیه در ادامه مطلب...


مراسم ازدواج در زمان قدیم شروع و نحوه ازدواج بدین منوال بود که دختر موردنظر از طریق یکی از بستگان شناسایی میشد و یا اینکه خانواده داماد او را شناسایی میکردند یا زیرنظر داشتند و یا از قبل خانواده داماد، خانواده دختر را می شناختند بهر حال شروع بدین صورت بود که اول توسط یکی از اقوام بطوراشاره و غیررسمی به خانواده دختر و پسر بازگو چناچکه اگر تناسب و تمایلی وجود داشت باز از طرف خانواده پسر ( داماد ) یک نفر بطور نیمه رسمی به خانواده دختر پیشنهاد داده واظهارنظر می کردند و چنانچه موقعیت را مناسب می دید به خانواده پسر اطلاع و بعد از چند روز خانواده پسر ( پدر و مادر ) به منزل پدر دختر رفته و پیشنهاد رسمی تری می دادند . البته در قدیم مثل امروز رسم نبود که دختر و پسر ( عروس و داماد ) حتماً باید همدیگر را می دیدند . همینکه خانواده دختر برای خانواده پسر شناخته میشدند و برعکس، برای طرفین کافی بود. باور بفرمائید در قدیم دختران و پسران بودند ( عروس و داماد ) که تا قبل ازاینکه ازدواج کنند حتی یکبار با همدیگر صحبت نمی کردند و شاید هم یکی چند بار فقط همدیگر را از دور می دیدند و فقط حرف ، حرف بزرگترها و قول و قرار آنها بود و بس !! و همین ازدواجها بطور خوبی انجام میشد و بعدها هم هیچ مشکلی برای آنها پیش نمی آمد . اما برعکس امروز دختران و پسرانی هستند که قبل از اینکه نامزدی آنها نیمه رسمی هم شود آنقدر بهم نزدیک و قاطی میشوند که نگو و نپرس ! و به قول معروف از جیک و پیک همدیگر باخبر میشوند اما مدت کوتاهی که از ازدواج آنها گذشت . انگار نه انگار چنان برخورد آنها سرد و بی روح میشود که بعد از مدتها میگویند ما با هم تفاهم نداریم !! اما بهیگ خانم قدیم و شادومایی که هر وقت به منزل عقدارش میرفت تا لحظه ای او را ببیند بهیگ خانم یا خود را پشت تکل ها و پس توها قایم میکرد و یا اینکه زیر مینای دیش ( مادرش ) می تپید! خلاصه این دورۀ ( نامزدی ) چند ماهی و شاید هم چند سالی طول می کشید و داماد سینه چاک می بایستی در طول این مدت به منزل نامزدش ( عقدارش ) می رفت و در حد توان مقداری سوغاتی از قبیل میل پا- مینا- کندر- بریزه- و ... برای او هدیه می برد و تمام کارهای فصلی ازجمله خیش کردن، تولک زدن، درین کردن و شُل و کُرت و... انجام میداد البته همۀ این کارها با شوق و اشتیاق فراوان از طرف آقا دوما انجام میشد و این یلِ سیه پهن تمام اهل خانواده عقدارش را از کوچک تا بزرگ دوست داشت و به آنها احترام می گذاشت باور کنید حتی اگر یک شیئی یا حیوانی هم از خانواده عقدارش را می دید برایش خاطره انگیز و خوشانید بود . بهر حال نوبت ازدواج که رسید خانواده دوما بصورت رسمی و طبق آداب و رسوم محلی با چند نفر زن و مرد فامیل به منزل پدر دختر می روند و شام یا نهار را آنجا صرف می کنند که این مرحله را مراسم قند اِشکنون ( نامزدی ) میگوئید – بعد از این مرحله نوبت به مراسم عروسی میرسد . با دعوت کردن چند نفر از جوانان ولات جمع می شوند وبرای تهیّه هیمه جهت پخت و پز مراسم عروسی به بیشه میروند و بعد از جمع کردن هیزم، همه همزمان وبا هم پشتۀ هیمه ها را برروی الاغ بار کرده و با هم و بصورت مسابقه حرکت می کنند و هر کدام از آنها زودتر به منزل دوما رسید یک دستمال او ریشم( ابریشم) خوش رنگ با مقداری نقل و نبات به عنوان جایزه به نفر اوّل می دهند ( ندونی چندی فیس ایکنه ) چند روز هم زنان و دختران فامیل جمع میشوند و دسته جمعی تَش و تاوه راه می اندازند و نون تیری درست می کنند و درهمین چند روز وسایل و امکانات عروسی تهیّه می شود و خانواده داماد برای بزرگترهای خانواده های فامیل لباس (سررختی ) میگیرند مثلاً برای مردها جوخا، جلیقه، شال و برای خانم بزرگ ها دستمال هفت رنگ، اَلخلِک و قبا می خرند . و سایر طوایف را بوسیله پیک و قاصد به جشن عروسی دعوت می کنند البته جشن از سه تا هفت شبانه روز طول می کشید و هر روز اقوام مختلفی به جشن دعوت می شدند. خلاصه توشمال می نوازد و زنان و مردان بصورت دوره ای می رقصند و رقص های محلی مختلف به نمایش می گذارند از جمله دستمال بازی که چند قسمت مختلف دارد و سپس چهاردستمالی ( و شمشیر بازی برای مردان ) البته مردان رقص مخصوص به خود یعنی چوب بازی را هیچوقت فراموش نمی کنند و ... آخرین روزی که قرار است عروس را به منزل داماد بیاورند یک روز قبل چند نفر ریش اسپید و تُرنه اسپید از طایفه داماد به همراه تعدادی از جوانان با مقداری آذوقه ( آرد- برنج- روغن- گوسفند ) و متعلقات رابه عنوان باروبو روزی به منزل پدر عروس می برند و عروس را آماده میکنند( حنا بندون ) فردای آن روز هم دوما را با همراهی شرکت کنندگان در جشن به کنار رودخانه می برند و او را استحمام میدهند و لباس نو ( کت و شلوار ) می پوشند که به این مرحله دوما برو می گویند، و هنگام برگشتن مستقیماً به منزل یکی از بزرگان فامیل که از قبل هماهنگی شده میروند و دوما را توسط سلمانی محل اصلاح و آماده میکنند و سپس به منزل دوما بر می گردند . البته دوما را در محل بلندی قرار می دهند و همزمان که سلمانی او را اصلاح می کند شرکت کنندگان هم هدایایی به دوما می دهند و هم به سلمانی هدیه می دهند وسلمانی هم با صدای بلند نام اهداکننده راگفته و سپس همه با هم شادباش می گویند و زنان و دختران هم کِل میزنند و بعد ازاین مرحله شرکت کنندگان با همراهی دوماً به منزل عروس میروند و بعد از مدّتی جشن و شادی یکی از اقوام نزدیک بهیگ مثلاً پسرعمو کمر بهیگ را با یک دستمال می بندند و دیگر عروس آماده رفتن به خانه دوما می شود و بهیگ را بر اسبی که با زین و برگ قشنگی مزّین شده سوار میکنند و پسر بچّه ای رانیز در بغل عروس می گذارند یعنی به نیّت اینکه بچّه اول عروس پسر باشد ( مونونُم کُرَل چه گُلی زیدِن وَ سَرِ وِلات ! ) و به سوی مدینه فاضله حرکت می کنند ( منزل داماد ) و در همین اثنا توشمال هم مقامی بنام ترات بوزی می نوازد و سوارکاران هم ترات بوزی میکنند و تیراندازی میکنند که این قسمت هم جایزه داردیعنی هر سوارکاری که بیشتر و با شدت تر و موزون تر سوارکاری کند جایزه به او تعلق میگیرد . به سلامتی عروس را به منزل داماد آورده و یکی یا دوتا از زنان فامیل نزدیک عروس مثلاً عمه یا خاله عروس همراه عروس می آید و صدالبته که تمام این موارد در عین سادگی و صداقت انجام می شود و هیچگونه مشکلی پیش نمی آید و اگر هم موردی بوجود می آمد از طریق بزرگان و ریش سفیدان فامیل حل و فصل می شد وکار به قانون و .... نمی رسید و در کمی ها و کاستی ها با هم کنار می آمدند و تا آخر عمر هُمدوش، هُمکوش، هُمبو و همسو بودند . خَش وَ حالِشون . ***